تبليغاتX
عشق و عطش
عاشقانه های ما دونفر
من گمان میکردم دوستی همچون سرو سبز چهار فصلش همه آراستگیست..

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی چیست..

من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی..

من چه میدانستم سبزه یخ میزند از سردی دی..

من چه میدانستم دل هر کس دل نیست..

قلب هامتصل از آهن و سنگ..

قلب ها بی خبر از عاطفه است...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط سیمین  | 

تموم زندگی من نمیدونم اگه یه روز تو نباشی من اون روز باید چیکار کنم..!

تولدت مبارک علی خوبم... نمیدونم چی بگم فقط از ته ته قلبم برات همه ی چیزای خوبو آرزو میکنم..

 

خیلی نازی.. دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت...

این روز خیلی برای من بزرگه .. واااای الان دیگه دنیا اومدی..

مبارکه..................

 

ایشالله همیشه موفق و سالم و ناز باشی و البته پیش منم باشی. میدونی که با هم بودنمون یه چیز دیگست..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:6  توسط سیمین  | 

میدونی..
وقتی دلم برات تنگ می شه ....گریه ام می گیره....وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم...
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی، همین نگاهته که نمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهم دلم برات تنگ شده  دلتنگیم دروغ نیست.
اشکام بی بهونه نیست..
لحظه هام بازم بهونتو میگیرن .اونقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو هم  از رو بردم.
 اشکهایی رو که برای تو اِ دوست دارم
 نگاهی رو که عاشق تو اِ دوست دارم
تمام لحظه هایی که منتظر توهستم رو دوست دارم.
زودتر بیا
آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه....

آروم میگم :دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:39  توسط سیمین  | 

خودت می دونی که چقدر از اومدنت خوشحالم . پس دیگه چیزی در این مورد نمی گم.
همیشه پیشم بمون . هیچ وقت تنهام نزار . می دونی که چفدر برام دوریت سخته. دیگه همین دیگه .... همه ی حرفم همینه که همیشه ی همیشه ...... ( آره !!!!! ).....

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 0:35  توسط سیمین  | 

سلام عزیز دلم.. انقدر دلم برات تنگ شده یا به قول خودت تنگیده که دارم دق میکنم
چند روز پیش که بهم زنگ زدی گفتی ناراحت نباش اما آخه مگه میشه ! چه طور میتونم ناراحت نباشم وقتی تو پیشم نیستی و ازم دوری و حتی نمی تونم صداتو بشنوم..
علی عزیزم میدونم که برگشتنت دست تو نیست وتا کارت تموم نشه نمی تونی بیای.. ولی جون سیمین زود تر بیا به خدا دلم واست کوچیک شده.. چه طور این دل کوچیکم طاقت بیاره!.. به خدا سخته.

می دونم که چاره ای جز تحمل ندارم .. ثانیه به ثانیه منتظرم تا بیای و از ته ته قلبم آرزو میکنم که خوش باشی و سلامت و البته به یاد منم باشی همونطور که اسم قشنگت ورد زبانمه.

دوستت دارم .. مواظب خودت باش جیگر طلا..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:20  توسط سیمین  | 

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم
و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
محبت را در پاکي نگاهت
و صداقت را در وجود مهربانت یافتم
بدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است...

دست حاجت دوباره پل تمنا را بست...  ستاره پیرشد نمیایی ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:39  توسط سیمین  | 

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:55  توسط سیمین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 22:14  توسط سیمین  | 

همه جا تاریکاست

نمی بینم که چه مینویسم

اما میدانم که چه می خواهم بنویسم

از تو مینویسم/ از نگاه تو/ از حرفهایت/ از حضورت/از...

برای تو می نویسم/ برای چشمهایت/ برای لب هایت/ برای...

به تو می اندیشم/ به تو تقدیم می کنم/ به تو سلام می کنم

حیاط عاشقی امشب چقدر خلوط است

هیچ رهگذری عبور نمی کند/صدای گریه و زمزمه نمی آید

امشب عاشقی غریب است.

آرام در حیاط عاشقی قدم می زنم.

دوست دارم همین جا نوشته ام را تمام کنم

دوباره احساس می کنم که کلمات دیگر

هیچ تاب و توانی برای احساسات من ندارند

و من هم به آنها بی اعتماد شده ام

من دیگر عکسی برای نوشته ام نمی گذارم

فقط امشب

چون می خواهم از نوشته ام بفهمی

درک کنی... دردم را/تنهاییم را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:3  توسط سیمین  | 

یه لحظه چشاتو ببند و تصور کن

یکی هست که خیلی دوسش داری ، حتی تک تک نفسهات به خاطر اونه...

توی خلوتت که هستی میخوای خاطره هاشو همیشه زنده و تازه نگه داری

بهش که فکر میکنی زمزمه هاشو توی گوش هات میشنوی

داره بهت میگه دوست داره ، داره بهت میگه همیشه همه جا باهات هس داره بهت میگه ...

گونه هات سرخ سرخ میشه انگار آتیش گرفتن اما دستات یخه یخه

اونوقت احساس میکنی دیگه پاهات رو زمین نیس

اونوقت احساس میکنی حتی کلاغ سر تیر برق هم قشنگ میخونه!!!

اونوقت احساس میکنی برای خندیدن بهانه ای لازم نداری

اونوقت احساس میکنی زندگی به همه بدیها و خوبیهاش می ارزه

اونوقت احساس میکنی عاشقی

اونوقت احساس میکنی که خوشبختی

اونوقت احساس میکنی که خوشبختی

اونوقت احساس میکنی که خوشبختی

من اینجوری بود که فهمیدم که چقدر دختر خوشبختی ام همون وقتی که زمزمه های علی عزیزم و تو تک تک لحظه های زندگیم شنیدم و با صدای اون هر لحظه به خاطر خوشبختیم سجده شکر کردم...
 دوستت دارم.تنهام نذار.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:58  توسط سیمین  | 

هميشه كسي رو دوست داشته باش كه قلبش اونقدر بزرگ باشه كه واسه جا كردنت تو قلبش خودتو كوچيك نكني...
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:49  توسط سیمین  | 

دوستت دارم دیوونه.....................

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 17:1  توسط سیمین  | 

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم .........!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:51  توسط سیمین  | 

دیروز با مامانم رفته بودم بازار تره بار.بالای سر صندوقدار این شعر رو نوشته بود.منم زودی حفظش کردم البته زیاد شنیدین ولی به نظر من معرکه است.


دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است

شصت وشاهد هردو دعوی بزرگی میکنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط سیمین  | 



بالا خره که یه روزی پدر میشی علی آقا...پس روزت مبارک..
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 17:36  توسط سیمین  | 

به تو می اندیشم ..

                 مثل پروانه به شمع

  وتو هر لحظه که از من دوری

 درشتابنده ترین باد بیابان پیما.آه سر گردانم..

وتو خود خوب می دانی واژه فاصله یک فاجعه است

                                                          لحظه ها را در یاب!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:8  توسط سیمین  | 

 




مامان جونم روزت مبارک.خیلی دوستت دارم.

مامان علی جان روز شما هم مبارک..امروز به جای من مامان علی اول به من تبریک گفت...من زنم؟یا مادر؟ هیچکدوم والله

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 22:56  توسط سیمین  | 

استخدام

 

آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
  آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
 "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. 


  راستى، ميدونيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟


  و اما پاسخ آقاى جك :


  آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:47  توسط سیمین  | 



من ۵ شنبه کنکور دارم...برام دعا کنید...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:49  توسط سیمین  | 

معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلی ها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره  عشق جدا شم .  دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید .

 

عشق از نگاه کودکان :

 

 

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است .   8 ساله

 

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . 

۴ ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی !  

۶ ساله

 

 

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره .

۴ساله

 

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . 

 ۷ ساله

 

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . 

۷ ساله

 عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 

 5 ساله

 

.
.
.

     از خودتون پرسیدین ؟ عشق در نگاه شما چیه ؟!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:41  توسط سیمین  | 

دیشب یکی از بهترین شب های زندگی من بود...

*علی جان*

چه لحظه زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی....
 
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...
 
آن لحظه که در کنارمی  به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام...
 
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم
 
عزیزم... حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
 
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا
 
نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
 
لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام
 
وجود عشق را حس میکنم!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:39  توسط سیمین  | 

با دل انگیز ترین شعر زمان ... و دل آواز ترین ساز زمین...

وفرح بخش ترین نغمه ی عشق...قصه ای خواهم ساخت....

و به آواز رسا خواهم خواند.... تا نوای طرب انگیز مرا...

رخش نام آور عشق.....

برساند به نسیم......برساند به بهار ......

برساند به تو ای مظهر پاکی و صفا....

تا به مهمانی این باغ بیایی امشب...

...................بده آن  ساز مرا..............


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط سیمین  | 


علی عزیزم

یک نفر ...

                یک جایی ...

                                      تمام رویاهاش لبخند توست ....

                                                                             

    و زمانی که به تو فکر می کنه ......

احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه ....

پس هر گاه احساس تنهایی کردی ...

                                     این حقیقت رو به خاطر داشته باش ...

...یک نفر....

...یک جایی ...

....در حال فکر کردن به توست ....  

علی من همیشه هرجا باشی یه دونه دوستت دارم از اون
یه دونه هایی که اندازه ی هزارتا دنیاست..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:21  توسط سیمین  | 

نجوایی از سوی تو

 نگاهی کوتاه از تو

لبخندی بر لبان زیبایت

و من خود را غرق در عشق یافتم . !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:38  توسط سیمین  | 

به خاطر عطر نان گرم

وبرفی که آب میشود

و برای خاطر نخستین روز

تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست میدارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:15  توسط سیمین  | 

امروز تولدمه..از دیشب تا حالا تحت آماج تلفن ها واس ام اس ها بودم.واز اونجایی که همه فکر میکنن چون من امسال درس دارم ودارم با درسام خودمو خفه میکنم و تولدنگرفتم الحمدلله تا الان کسی به منزل جهت دیدار شرف یاب نشده..که البته شب خواهرها وبرادر گرام به همراه عیال تشریف فرما میشن..یه شش هفت تایی هدیه به دستم رسید که کلی ذوقیدم.آخه هیچ کدوم خودشونو ندیدم ...
 ازعلی عزیزم هم بابت امروز خیلی خیلی ممنونم..چون خیلی امروز خوشحالم کرد..

BOOS BOOS
به یاد سالهای قبل میافتم که در این ساعت از این روز به همراه جمعی از دختران چنان مجلس رقصی به پا میکردیم و برای به اجرا درآوردن آخرین آموخته های حرکات موزون خود چه ها که نمیکردیم...و البته فوران خوراکی ها هم لذتی است فراموش نا شدنی..

یک سوال؟؟؟؟ جواب بدینا 

شما روز تولدتون از چه کسایی چه توقع هایی دارین؟

مثلا اگه فقط مامانتون صبح که از خواب پا میشید بگه(اِاِاِه مریم تولدت مبارک) وتا سال بعد خبری از عهدی نشه چه فدر براتون مهمه؟ تا حالا شده؟ ناراحت میشین یا واقعا اهمیتی نداره؟

آخه امروز یه نفر ناراحت بود که روز تولدش رو کسی به
خاطر نداره و اونایی که بهش نزدیکن بهش تبریک نمیگن..دلم سوخت 

قربون همتون




+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 19:29  توسط سیمین  | 

من دلم می خواهد. که خدا با باران

              دفتر اندیشه تاریکم را سبز کند

   گیج گیجم.همه جا باران است

پس چرا دفتر شعرم خالی است!

باز حتماً چتر خودخواهی ذهنم باز است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:50  توسط سیمین  | 

فرقی نمی کند گودال آبی کوچک باشی یا دریای

بیکران .زلال که باشی آسمان در توست...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:15  توسط سیمین  | 

آخ.که راحت شدم...همه چیز حل شد...خدا جونم مرسی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:11  توسط سیمین  | 

نمی دونم گاهی خدا یهو کجا میذاره میره..شما میدونید؟!
درست وقتی بهش نیاز داری هرچی صداش میزنی نیست...
خدا به خودت قسم.که تو زندگیم هیچ کسی رو اذیت نکردم..خودت میدونی تو زندگیم دل هیچ کسی رو نشکستم...
ولی چرا یهو فقط تو چند دقیقه همه دلمو شکستن...!!چرا خدا جونم؟
خدا چرا منو تنها گذاشتی؟

 

من به خدا نیاز دارم ...تورو خدا شما بهش بگین پیش منم بیاد...تورو خدا دعام کنید..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط سیمین  |